گاهی اوقات
هر کاری میکنی
چیز جذابی به ذهنَت نمیرسد
که حالَش را ببری و
کمی قربان صدقه ی خودت بروی
که چه چرندِ توپی گفته ای...
و چقدر باحال بوده ای مثلن !
درست مثلِ امشب .
که هر چه به این ذهن خراب شده می آید
حرفهای احمقانه ایست
که هیچ ایهامی ندارند
و فقط هستند....
برعکس آن روزها
که تا می آیی بخوابی...
کلمات با غمزه هایشان دیوانه ات میکنند
و با دلبری در مغزت سالسا می رقصند !
تا بر قلم جاریشان کنی
و به تصویرشان کشی
حَتا با همان خطِ خرچنگ قورباغه ی نصفِ شب هایت
که حالِ هر واژه ای را به هم می زند...
اگر کمی سوسول باشد !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠٤ ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩٠
از طرفی
امروز درست
دو مِداد و
چهار روان نویس و
هفت دفترِ نو دارم...
که خودَش
بهترین حسِ دنیاست !
و از طرفی هم
امروز. درست
دو ایست
که چهار شده
و هفتِ همیشگی را
دیگر ندارم
و این است
شروعی عجیب.
برای...
پایانِ فصلِ سرد !
گرم ؟
مُعتدل شاید...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠
تا بوده همین بوده
نامهربان که می شوند
آدم شعرَش می گیرد !
قضیه ی همان لیلیِ بی شعور و
ظرفِ کذاییِ آن مجنونِ احمق است !
که بی خود به خودش و ما.
وعده ی از قصد بودنِ اتفاقات را داده
و یک عُـــــــمر سرِ کارمان گذاشته
که هرکس کاری را نکرد
برایش شعری سرِ هم کنیم و
بگوییم از قصد نکرده !!
یا وقتی قهوه ای شدیم
بگوییم طرف خودَش
طوری برنامه ریزی کرده
که به ما رسید
رنگِ قرمزَش تـــَــه بکشد
و قهوه ای شوند
همه ی رنگ هایِ عالَم !!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۱٠ ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٠
با این طرزِ رفتارم با تو.
بهت حسودی ام می شود !
خب حق دارم دیگر...
راست راست برای خودَت راه می روی
آن وقت یک منِ احمق.
اینطور قربان صدقه ی قدم های احمقانه ات می رود !
خب حسودی هم دارد دیگر...
چطور ما اینهمه
با احتیاط و کَجَـکی راه برویم و
معلق هم بزنیم تازه !
و هیچ تو ی گوساله ای
خیالَش هم به ما نیُفتد حتی !
دیگر چه رسد به قربان صدقه و باقیِ قضایا ...
بی خود نیست می گویم خوشبختی !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٠٧ ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٠
آآآه... بیایید
بیایید و
احساسِ صمیمیت نکنید !
جانِ جَدتان
با ما ...
احساسِ صمیمیت نکنید
با شما هستم !
آری شما ...
شما که لبخندی را
به سالها نان و نمک خوردن مُشابهت می دهید
و شما هایِ در ابرقو ساکنم را
تو های کوچه پشتی تلقی می کنید !
آری...
با شما. هستم !
احساسِ صمیمیت نکنید
اینگونه با ما ...
احساس صمیمیت نکنید !
این ما یی که می بینید
دیگر توانِ تحملِ این حس های
مزخرف و احمقانه و کاذب را ندارد
و یکهو دیدید
با دیوار یکیتان کرد !
هیچ بعید نیست...
پس نکنید
با ما ...
احساسِ صمیمیت نکنید
با شما نیستم هاااااا
یک وقت سوء تفاهم نشود !
شما بکنید...
جانِ جَدتان
احساسِ صمیمیت بکنید !
تا دلتان می خواهد با ما.
احساسِ صمیمیت بکنید...
با آنها بودم !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٤۱ ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠
می خواهم
تو را وام بگیرم
از آقای خدا !
در اقساطِ شش ماهه
و خوب می دانم
دهنم سرویس است...
شش ماهه یا شصت ماهه
گرانی لامذهب !
گـــــــــــــران.
پ ن : خدای بنـــده آقاست ! بیخود به خدای خودتان نگیرید...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٥:٢٦ ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٠
من همیشه
عاشقِ یکشنبه ها بوده ام
بیخود و بی جهت...
شاید فقط چون فَرد است
و تویَش یک دارد !
و همیشه
از چهارشنبه ها متنفر بوده ام
بیخود و بی جهت...
شاید فقط چون زوج است
و تویَش چهار دارد !
حال ...
امروز که امروز است
همچنان عاشق یکشنبه ها هستم
بیخود و بی جهت...
ولی از چهارشنبه ها
دیگر متنفر نیستم !
چون تو دوستشان داری...
می بینی؟
کاملا باخود و باجهت !!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٤۳ ق.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٠
تلفن.
در ظرفِ کاهوها.
غوطه می خورَد...
چای می ریزیم
در لیوانِ محبوبمان
تلفـــن ...
با کاهوها ضدعفونی می شود
کوسه ی لیوانمان
چیزکیک می خواهد !
سر و تَهِ قضیه را با قندی هم می آوریم...
طرح می زنیم
از چشمانی آشنا
مَست می شویم...
شال می بافیم
در فکرِ چایی دِگر
با قندی... شاید
تلفــــن ...
دیگر زنــگ نمی زند !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:۱٩ ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠
حالا ببین ها
یک بار هم که بعد از قرنی
به خواب ما آمده...
می خواهد زود بلند شود برود !
تشریف داشتید حالا
من نمی فهمم چه عجله ایست ؟
جانِ آن عزیزتان که ما نیستیم
کارهایتان را به وقتِ دیگری موکول کنید
و چند صباحی در خواب های ما بـَـد بگذرانید
سوراخ نمی شوید که !
هیچ هم نگران نباشید
این ها همه خواب هستند
و در این خواب ها متاسفانه.
همه مهربان ترند
از خودِ واقعیشان...
حتی ما
که آنقدر به خونتان تشنه ایم
که جرات نمی کنید دو ثانیه در خوابمان بمانید !
پس خیالتان راحت
خون خوردنِ ما نیز در خواب.
ناچارَن به سبکِ دراکولاهای بامرامِ قدیم می شود...
آرام و بدونِ درد !
تازه بعد از اتمام کار.
پنبه الکلی هم در اختیارتان قرار می دهیم
جهت ضد عفونی ...
که خدایی نکرده
مشکلی برای سلامتتان پیش نیاید
و یک وقـــــــــت از ما.
عـشـــــــــــــــــــــــــــق نگیرید !
دیگر چه می خواهید ؟
بیشتر بمانید...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۱۱ ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
من این گونه اَم
هستم.
هســــتم.
هســـــــتم.
با تمامِ وجـــود.
بعد به یکباره
غیب خواهم شد
اگر حواستان نباشد !
غیـــــــــبِ.
غیـــــبِ.
غیب.
آری
من این گونه ام...
پس اگر روزی.
گاهی.
دیگر نخواستید بودنم را
هیچ زحمتی ندارد...
فقط کافیست
کمی حواستان را پرت کنید !
تا غیب شوم
غیـــــــــبِ.
غیـــــبِ.
غیب
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩٠
نگاه کن ها
خدا هم با تو دستش را در یک کاسه کرده
به تک تکِ حرف هایم گوش می دهد
و بی سر و صدا کار خودش را میکند...
درست مثل تو.
که فقط گوشی !
نه قلبی میکنی برای آدم
نه دستی میشوی گهگاه
و نه محضِ رضای خدا.
چشمی.
لَبی.
خشک و خالی...
هیـــــــچ.
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠٩ ق.ظ روز ۳ آبان ۱۳٩٠
تو.
حریفِ من نخواهی شد
هر چقدر هم که
جوابِ های هایَم را
با هوی ندهی و
خودت را به کوچههای اطراف بزنی
های هایِ من هوی دارتر خواهند شد !
و تو روزی
جوابِ تمامیشان را خواهی داد
بیپرده و یکجا.
میدانی که
بالا بروی و پایین بیایی و برعکس
جواب این های ها هوی است !
و تو.
حریفِ من نخواهی شد...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٢۳ ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تو اصلا مرا.
به روی خودَت هم نمیآوری !
انگار که اینگونه
اصلا وجود نخواهم داشت !!!
و جالب اینجاست که خودَت.
دائِم مرا
به روی تو می آورد !
به هر بهانه ای ...
و من لبخندم می گیرد
از خودَت
که آنقدر مرد هست
که قبول کند وجودَم را
و به روی تو بیاوردَش...
با همهی آن چشم غُره هایت !
دَمش هم گـــــــــــــــرم ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٢٥ ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠
حضورم را
با حضورَت تاخت میزنم !
قبول است ؟
نگران نباش
چیزی از تو کم نخواهد شد...
این منم.
که آتشفشانی را میبازم
به یک لبخندٍ نیمه کارهی پنچر !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:۱٢ ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳٩٠
شب که میشود
من مست میشوم
از آن سیاهی نابِ یک دست !
که اینگونه
سرشار میکند آدم را...
و هر چه میگویم
و هر چه مینویسم
آنچنان تحتِ تاثیرِ آن مستی ست
که در روزهایم.
جُراتی بَر مرورشان نیست !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠۳ ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠
نه انگار
هیچ بارانی.
جبرانِ نیم نگاه نَینداخته ات را نمی کند !
هیچ بارانی.
تسکینِ اخم هایَت نیست
همه ی باران ها.
بی توجُهت هیچ اند...
و توجُهت
آه... این توجُهِ لعنتی اَت.
معلوم نیست چه بر سَرش آمده...
در این پایـیــزِ آبِستن !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٩:۱۸ ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
هر اتفاقِ مُزخرفی که می افتد
من به خودم شک می کنم !
انگار افتادنِ تک تکشان
به دلیلِ بی دقتیِ من بوده !!!
و این اتفاقاتِ نامرد هم انگار
این وسط فقط به من آلرژی پیدا کرده اند
که تا از بقلشان رَد می شوم
زهره ترک می شوند !
و می افتـــــند...
از خیـــــــــلی بالاها
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
تـــو.
روز به روز.
بیشتر شبیهِ او می شوی
و من ...
روز به روز.
بیشتر حالم به هم می خورَد !
از این او یِ منفـــور.
که با پُررویی.
تـــو را از من دزدیده
و اینگونه
شبیهِ خودِ نالایقَش کرده است...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٢٩ ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
از راه که می رسی.
تمام مــغــــــــز های جهان
فرمانِ ایــــــست صادر میکنند !
ابــلهانــــه
انگار نمی فهمنـد
که در حضــــــــــــــورت.
فقط از قلب ها می توان فرمان برد !
نمی فهمنــد
نباید هم بفهمنــد
مــغـــزنـــد دیــــــــــگر !!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
من همیشه
با شنیدن خداحافظِ اول.
گوشی را از گوش جدا کرده
و در هوا به پرواز درآورده ام
تا همزمان با قطع شدن
بر روی میز نیز قرار گیرد
و خدایی نکرده معطل نشوم !
به این خیال که مکالمه به پایان رسیده
و خداحافظ های بی دقت و معلق در هوایم.
بالاخره یک جوری خودشان را
به گوشِ آن بیچارهی پشت خط خواهند رساند...
غافل از اینکه
قسمت اصلی مکالمات
تازه بعد از ادا شدنِ اولین خداحافظ ها صورت می گیرند!
درست زمانی که طرف.
به خیالِ تَه کشیدنِ خبرهای معمول.
با یک خداحافظیِ بی غرضانه
فشار یادآوری را از ناخودآگاهِ بی نوایش گرفته
و به آن بدبخت فرصت می دهد
تا با خیال راحت مشغول به یاد آوردنِ
اخبارِ مهم تر شود !
تا بعد از آن خداحافظیِ فُرمالیته
با جیــغ و ویـــغِ ناشی از هیجانِ به یاد آوردن های ناگهانی
آن اخبارِ مهم تر را
به سمع طرف مقابل برساند...
و من همیشه
خود را محروم کرده ام
از شنیدنِ این اخبارِ بکر دست اول!
با دور کردنِ گوشی از گوش
و نشنیدنِ آن جیــــــغ ها و ویـــــــــغ ها ...
بعد از خداحافظی های اولِ کذایی !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:۳٢ ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
تقلب می کنیم
در لیوانِ چای سبز.
چای مشکی می ریزیم !
و می نشینیم
گوش به زنگِ رنگ دادنش...
تا درست در لحظه ی نارنجی شدن
با هزااااااااار سوزش و بدبختی.
دور از چشم لیوانِ مُحترم
تفاله های مشکی را در آورده
و سَربه نیست شان کنیم!
تا نبینَدشان.
تا نگیرد تقلبمان را
و چاره ای نداشته باشد
جز قبولِ این که...
چایِ سبز امروز کمی نارنجی شده ! :[
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
این روزها.
دلمان فـــــقـــــط
سالادِ فیله مُرغمان را می خواهد !
و اندکی وقـــــــت.
که با خیالِ راحت
در کنار پیچک های محبوبمان
و با شنیدنِ آن صدای محبوب تر
این ابداعیِ خوشمزه را
چنگال چنگالَش کنیم !
و لاس ها بزنیم
با این غذایِ لذیذ و سالم ...
بلکه برای دقایقی.
دقایقی چند
یادمان برود
که به اُمید این فرداهای بدقولِ لعنتی
چه گنــــــــــــــــدها زده ایم
به امروزمان !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٠٤ ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩٠
بعضی را باید قاب کرد
بعضی را باید کشید.
بعضی را باید نَقل کرد
بعضی راباید شنید ...
و من این وسط
احساسِ کَسی را دارم
که باید دورَش بی اندازی!
تا جایِ کافی باقی بماند
برای آنان که
بایدشان نوشت.
و نوشــــــــــــــــــت.
و نوشــــــــــــــــــــــــت.
بر این کاغذ های حقیــــــر ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٠
یادَش به خیر قدیم ها ...
کافی بود بگوییم :
از عشق تو من مُرغم باور نداری قدقد !
تا طرف باور کند دوستَش داری...
حال اگر
تمام مرغ های جهان را
برایشان به سیخ بکشی
طوری که هم قدقد خودت را درآوری
هم آن بدبخت ها را
باور نخواهند کرد !
و تهمت می زنند که خروسی !
آآآه زمانه ای شده...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
صدا و بو و فکر.
آدم را دیوانه میکنند !
نه می توان بغلشان کرد
نه قورتشان داد
و نه هیچ غلطِ دیگری...
دستت از دنیا کوتاه است
وقتی پایشان وسط باشد
و دهانت
سرویس ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:۳٤ ق.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
با این حالِ خراب.
تا سر کوچه هم نمیتوان رفت
چه رسد به خواب !
ما ...
همینجا مینشینیم
تا دستهای از موهای پریشانتان
یادی از ما بکنند
یا اصلا نه ...
یادشان برود ما را !
و در این میان
تنها سعیمان این خواهد بود
که توجهی نکنیم
به گزشِ بی امانِ این کَکها ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۳٤ ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
می خوام خوابِ دیشبم رو بخَرم !
هر روز.
هزااااااار بار
بشینم نگاش کنم...
و هر روز.
هر هزااااااااار بار
بگم :
جون ... خدا ... دَمت گرم.
که این خوابُ برام پخش کردی!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:۳۸ ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
بیایید ماشینی بسازید
با قدرت موتورِ عقربه های ساعت.
ببینید چه تخته گازی برایتان برود...
مثل همین ساعتهای گاومیش !
که هر وقت احتیاجشان داری
مثل شُتر می دوند
و غالَت میگذارند...
گویی هویجی مزاحم بیش نیستی
در سالادِ سزارشان !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
اگر یک بار دیگر
فقط یک بار دیگر!
بفهمم که به خوابم آمدهای...
آنقــــــــدر به خوابت میآیم
تا آرزو کنی 400 سالى دیگر متولد شوی!
آن زمان که دارویی باشد
جایگزینِ چوب کبریتهایى
که چشمها را باز نگه میدارند...
تا بتوان نخوابید !
و باور کن آن روز
درست هنگام بلعیدنِ دارو.
دختری را میبینی
که سَخت میخواهی به خوابت بیاید!
این است بخشِ دردناکِ ماجرا...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
عجب طوسی شدهام
از دستِ شما
که یواشکی
رنگ هایم را میدزدید
و جایش را
با پنبه پر میکنید!
و من
یادِ خواهرم میافتم
که این کار را
با شکلاتهایم میکرد
در کودکی ...
و من
آه...
و من ...
عجب رنگی میگرفتم!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩٠
دندانهایم که ترک میخورند
تازه میفهمم
در مغزم بودهای !
چه بی صدا میآیی نامرد ...
صد بار گفتهام
اول زنگ بزن...
حتی اگر
با بالاییها کار داشتی !
قول میدهم
به روی خودم نیاورم که
زنگها را بلدی...
قول میدهم که بگویم
اشتباهی زنگ زده !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩٠
کابوس هایم
گُرگم به هوا بازی میکنند
و من این وسط
سخت مشغولِ
انتخاب موضِع میشوم !
برای داوَری ...
و بر سرِ این چندراهی
چشم ها میگذارم...
و پیدا نمیکنم!
به راستی باید طرف کدام را گرفت؟
آن که از همه مهربانتر است
و وحشتزدهاَت نخواهد کرد
یا آن که .........
آن که ..............................
آآآه حتی جرات نداری دربارهاش بنویسی !!!
طرف همین را بگیر...
بهصرفه تر است !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠
صدایت .
پای ثابتِ فکر های من است
حضوری دائمی و خموش !
برای این فکر های بی ســر و تــه و هزار پــا ...
حضوری که حضورش.
خدشه ای وارد نخواهد کرد
بر احمقانه گیِ این فکرها
و در عجب نخواهد ماند
از میزانِ گستاخی آنها !
حضوری که لوس نخواهد شد
قهر نخواهد کرد
طعنه نخواهد زد...
و آنقدر کنارت خواهد ماند
تا اشباع شوی!
و دست از سر کچلش برداری
تا سفرهای کاری اَش را از سر بگیرد
به افکار آن ها .!
تا سفری دیگر باز
به افکار تو...
و حضوری که
نخواهد فهمید .
وقتی هست.
چــــقـــــدر هست !
و چه سربه راهند این فکر ها !
و وقتی نیست.
آه وقتی نیست ...
از چه جاهایی سر در خواهند آورد
با این همه پــا !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٤٢ ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٠
تازگیها
مرض جدیدی کشف کردهام
مرضِ معتاد کردنِ آدم ها
به آدم ها
و غال گذاشتن شان
درست زمانی که حاضرند
برای جنسِ خوب ...
زندگیشان را بدهند!
آآآه عجب لذتیست.
در خدا بودن
و داشتنِ بندگانی
این چنین احمق !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠۸ ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
میدانی
شانس هیچگاه شخصاً
درِ خانهی کسی را نخواهد زد !
اصلا هیچ گاه از خانهاش بیرون نمیآید
که گذارش به خانهی ما بیافتد یا نیفتد...
این تویی که باید
شخصاً به در خانه اش روی...
و آنقدر آن را بکوبی و بکوبی
تا بلکه عاصی شود
و فحشی نثارت کند!
و فحشی ...
و فحشی دیگر
خوووب به مرزِ جنونَش که رساندی
در را به رویَت خواهد گشود!
و تو ناگهان به یاد خواهی آورد
که دست خالی آمده ای!
از هولَت.
و درست در همان لحظه ی هویجی رنگ!
می بینی با لگد به گوشه ای پرتاب شده ای
که هیچ نزدیک نیست...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٠
چه احمقانه به یاد دارم
14 سالگی بود
و عینکِ آفتابی.
چقدر ارزان !
یادم میآید
با همبازی اَم
که از بخت بدَش پسر بود
چگونه چانه می زدم
بر سر به دست آوردنِ عینکی.
که او میگفت زیباتر است
و بیشتر دلش میخواست...
و چگونه
به دستش آوردم!
و به او.
آن زشتتر را انداختم...
حال بعد از گذشت 10 سال
هنوز نمیدانم
با این وجدانِ دربهدر چه کنم
که از آن زمان تا کنون.
لحظه ای رهایم نکرده...
و دائم به یادم میآورد
که برای من.
واقعا فرقی نداشت !!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٤٦ ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٠
بعضی ها .
نِگاهشان بویِ هندوانه می دهد
همان بویِ سُرخِ خنک...
ولی رفتارشان
آه رفتارشان !
رفتارشان.
درست مثل آن مِشکی هایِ ریزِ مابِین است!
اسمشان چه بود؟...
هَمان ها !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٩:٢۱ ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٠
زندگی این است
نگاههای ماتِ ماتِ من ...
به تو ...
که جُفتپا در مغزم پَریدهای
و هیچجا نخواهی رفت!
فقط
هر از چند گاهی
قایم میشوی...
آن گوشه موشه ها !
تا نگاهِ خیرهای دیگر
که پیدایَت شود...
و این بار
با کَله در مغزم فرود آیی
محضِ تنوُع !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٠
بی حوصله،
به تماشایت می نشینم
که اینگونه،
سر به بنفشی گذاشتهای!
چه یکدست بنفش شدهای...
چه بی خبر سبزیاَت رفت !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
حماقتهایم ...
نه تَه دارند
نه سَر ...
فقط رو دارند!
آنقدر که
شعورشان برسد یا نرسد
کار خود را بکنند
بی هیچ اطلاع قبلی
بی هیچ اجازه ای ...
و بعد
با یک سکوتِ طولانیِ دندان شکن ...
چنان به خود آیند
که دست هایشان تا سه روز
سگلرز زنان
هم را از هم پنهان کنند!
و لبهایشان...
آه... لبهایشان ...
لبهایشان خنده را قورت دهد
و هرگز ...
هرگز ...
هرگز بالا نیاورد!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٥٤ ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
می نویسم...
می نویسم...
می نویسم...
و همچنان نا نوشته هایم را
به تو پیشکش می کنم!
می دانی که
این خطوطِ ریزنقشِ عجیب
پا رویِ کاغذ نگذاشته
یادِ هوس هایشان می افتند!
یکی به دریا می زند
یکی به جنگل ...
دیگری...
آدرس چلوکبابیِ نایب از آدم می خواهد!
چشم که می گردانی
کُلا ۴ واژه برایت باقی مانده
آن هم از آن درب و داغان هایش...
که هیچ گاه
هوسی نداشته اند!
حال تو بگو...
چگونه نوشته هایم را پیشکشت کنم
با این همه جایِ خالیِ هوس ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٢٩ ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
اشعارم مدغمهایست
بر سالهای دور و نزدیک و نیامده ...
خوب میدانم
اشعارم را حوصله ی بزرگان نیست
اشعار بی چارهام
فقط برای من ،
معانی شان را آشکار میسازند
یواشکی آنهم!
از ترسِ...
"یعنی منظورش چه میتوانسته باشد"های مُغرضانه !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
" شما "هایِ با دقتم
به دیوار می خورند...
در این گردابِ صمیمیت های کاذب
با آن " تو " های بی سَر و تهَش !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
دلمان عجب تنگ است
برای آن غُر هایِ بیانتها...
کاش اینجا بودید
تا با هم
فنجانی آرامِش میزدیم...
به جایِ آن همه غُر !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٦:۱۱ ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
به روی خودمان نمیآوریم
دائم میگوییم
برایمان مهم نیست...
برایمان خیلی مهم نیست...
برایمان اصلا مهم نیست...
و بعد
تک تکِ اجزایِ جهان را
به فُحش میکشیم
و آرام آرام
شروع به کندنِ موهایمان میکنیم!
دسته دسته...
با این اُمید که روزی به کار آیند...
در راه بُریدنِ نفسِ برخی آدمها !
و کم کم
در اوج ناباوری
به این نتیجهء درخشان میرسیم
که نه !
مثل اینکه
برایمان مهم است...
برایمان خیلی مهم است
برایمان زیادی مهم است !
آه ......
نمیدانیم ...
دیگر نمیدانیم
اصلا نمیدانیم
چه کنیم!
از دست خودمان و...
شما و...
این او هایِ مُزاحم !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٢۳ ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
مینشینم...
تنها
کنار یک پیچکِ هَرَس شده
و شومینهای بلاتکلیف...
تنها صدای زندگیَم
پیسهای یک خوشبو کنندهء هواست...
هر نیمساعت
یک پیس !
و تنها تفریحم
در عجب ماندن از مشکلاتِ روحیِ
آن دیگریست
که با جرزنی
زودتر به نیمساعت میرسد !
جهتِ کم نیاوردن
از خوشبو کنندهء اول ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٦:۳٧ ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٩
هِی شما !
هیچ میدانید
که من اصلا از شما خوشم نمیآید ؟
و شما ...
هیچ میدانید
که من اصلا از شما بَدَم نمیآید ؟
و این در حالیست
که شما
دائم به پَر و پای من میپیچید...
و شما
از صد فَرسخیِ من هم عبور نمیکنید!
عجب دنیاییست ...
آه خداوندا
میتوانم بپرسم...
هنگام چیدمانِ آدمها
حواسَت کُجا بوده ؟
راستَش را بگو !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩
خودمانیم...
تو هم وقت گیر آوردهای!
مینشینی به شمُردنِ حدِفاصل افکارمان
و نگاههای ماتِ آن میان را
از آنِ خود میکنی !
به ما هم نمیگویی
وقتی میفهمیم
که دیگر از هیاهویِ بازارِ آن افکار
به گوشهای پناه بُردهایم
و تمام موشهایِ آن حوالی
شبیه تو شدهاند...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٢٧ ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
هیچ گاه
عطش آنی را نداشتهام
که ٩ بیاورد !
همیشه
به دنبال آنی بودم
که ١٠ بیاورد
و همیشه آنها
٧ آوردهاند !!!
لطفا ١٠ بیاورید
خستهام
از این همه ٧ و ۶ و ۵ ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
نتوانم فهمید...
حکمتِ کار جهان را
که من قطره سان
تو را مینویسم
و تو بر باران
مهمانم میکنی
که مرا شنیدهای...
و من
پُر میشوم
از این شنیدنِ ناب
که تو را
در من میبَلعاند !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠٢ ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
هنوز نمیفهمی
هنوز نمیدانی
جایگاهِ والایت را
در جانِ من ...
چطور نمیفهمی؟
این گونه دل نگرانم
شبانه روز
تا گزندی نبینی...
چطور نمیبینی
این گونه در تب و تابم
در زدودن غمها
تا خیس نشوی !
چطور حس نمیکنی؟
تلاش بیوقفهام را
برای ثانیهای پلک نزدن...
تا لِه نشوی !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩
خستهام
از این همه پوچی
از این ناباروَری ...
چه میدانم !
از چیزهای احمقانه
از این بختِ بدِ نورسیده!
از اینهمه خواستن و نرسیدن
از زدن این حرفهای مُفت !!!
و بیشتر از همه
از سالی که دهان همه را سرویس کرده
و مُفتخرم که بگویم سالِ بنده است...
پس بنده مسئولم !
آآآآآآآآآآه خداوندا
به تو پناه میآورم
از این مغزی که
سر به پوکی گذاشته!!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٩
ما ناآدم ها...
همیشه!
در ذهنمان می خواهیم
در ذهنمان می بینیم
در ذهنمان می سازیم
در ذهنمان حالَش را می بریم
و آنوقت ...
درست همان وقت !
در ذهنمان نمی خواهیم
در ذهنمان نمی بینیم
در ذهنمان نمی سازیم
و در ذهنمان...
حتی در ذهنمان...
دیگر حالَش را هم نمی بریم !
آه ما ناآدم ها...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٥٠ ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٩
تویِ دنیایی که
هرکَس یه فرشتهء محافظ داره...
من خوابِ دوتا سگِ نگهبان میبینم !
خب...
باز جای شُکرش باقیِ دیگه نه ؟
تازه
اینجوری با روحیهء خودمَم سازگارتره !!! :[
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٤٠ ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٩
لعنت به من
لعنت به تو
لعنت به این آسمانِ آبیِ نا پاک...
لعنت به دِلی که دیگر نمیخواهد!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٤٠ ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٩
کِی به حقیقت می پیوندند ؟
مکالماتِ ذهنیِ بیپایانِ من
با تو
نمیدانم...
و نمیدانم
تنها هجوم این حرفهای ناگفته است
که امانم را بریده
یا...
انتظارِ کُشندهء یک جواب !
کِی؟
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٩
نه دیگر
این چیزها در کتِ من نخواهد رفت...
من سِفت شدهام !
ما به قدر کافی احساس کم بودن میکنیم داداش
بیشترش نکن !
حوصلهء مَحو شدن ندارم...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠۸ ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٩
به دنیا می آییم...
در یک شبِ سرد
معتادِ سرما می شویم...
و ذوق مرگ از اینکه
تولدِمان در این هوایِ دل انگیز است!
24 سالِ بعد
که در روز تولدمان
آفتاب پَــــــهـــــناپــَـــــــهـــــــــن زمین را پوشانده
فُحش می دهیم و لعنت می فرستیم...
که آخر چرا ؟
چرااااااااااااااااااااااااااااا؟
هیچ هم به یادِ چرخش زمین و گردش هوای گرم و سرد نمی افتیم!
و این مایهء آبروریزیِ آموزش و پرورش است !
بعد از خورانیدنِ تمام آن واحدهای جُغرافی و مُغرافی و فیزیک ...
به ما !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠٦ ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٩
کاش خدا یک بارِ دیگه
فقط یک بارِ دیگه...
فرصتِ برآورده شدنِ یک آرزو
فقط و فقط یک آرزو رو بهم میداد
اونوقت...
آه اونوقت...
اون وقت میدونستم چی آرزو کنم !
بله البته...
خدا عمراً دیگه همچین اشتباهی نمیکنه...
چون میدونه اینبار چی آرزو میکنم
میدونه اینبار
مجبورش میکنم همهء آرزوهامو برآورده کنه!
آره...
خودش بزرگم کرده...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۸:٢۸ ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٩
اَمان...
اَمان از این رویِ دَربایستی !
یا به قولی
همان رودَرواسیِ عزیز خودمان !
که از انسان اجازهء هرگونه
انداختنِ نگاهِ تحقیر آمیز
باز کردنِ چاکِ دَهان
و رفتنِ چشم غُررره را
سَلب می نماید...
بی رحمانه !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٩
نمیدانم حِکمتش چیست...
این روزها
تمام راههای من
به تابلوهایِ بُنبست ختم میشوند!
و من
سخت در عجبم
از تَعَدُدِ این تابلوها !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸٩
داد میزنه : خانوم بپاااااااااا
و یاعَلی گویان مثل شُتُر با بارِش سرازیر میشه...
بدونِ اینکه لحظهای به قیمتِ دیه فکر کنه !!!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
خوشِمان میآید بَسی
از این حسِ شِشُم ...
که درست زمانی که انسانها فکر میکنند
هیچ رَدی به جای نگذاشته اند
رُسوایشان میکند
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٩
گم شُدهام
چَندیست
میانِ این عقربههای مُحتاطِ لعنتی...
که در لاینِ چَپ هم
فقط با سرعتِ ۶٠ میرانند!
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:٥۸ ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٩
کاش منم میتونستم
مثل هَمه
اقلاً یک صَدُمِ حرفای دلِ وراجَمو بگم
همینجا ...
یعنی میشه؟
نه نه نمیتونم
من مَگس خوارَم ازم نخواه پَشه بُخورم !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:۱٧ ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٩
تو چه میفهمی
قُدرتِ اسم لعنتیات را ؟
لَبهایِ من
با تو به خنده باز میشوند
هَمیشه ...
و دیگران
دائم میگویند
چه خوش خندهای تو !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۸:٥٢ ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
میخواستم
سرونازَت باشم
افسوس...
دکتر پاشنهء بُلند را قدغن کرده !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۸:۱۱ ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٩
یک تار مویِ من
از قدِ رشید تو بالا میزند !
و تو
هِی مَرا لگد میکُنی
آن پائینها ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٩:٢٥ ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٩
من
دَ لــقــکـی هستم
که شغلش را خود انتخاب کرد...
من
آن دَلقکی هستم
که از دَ لــقــک بودن خوشحال بود...
من
همان دَلقکی هستم
که دَ لــقــک بودن را
دیگر نمیخواهد...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٢٥ ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩
من همیشه در پیچِ اول کمین کردهام...
و اتفاقاتِ جذاب در پیچ دوم افتادهاند !
آه که چه رازهـا
از بَرمَلا شدن محروم گشتهاند...
آه که چقـــــدر هولَم !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٢٥ ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸٩
در زندگیِ من
همواره
شُماهائی وجود داشتهاند
غمگین و شاکی...
از این شُما بودنِ سِفت !
و من
همواره عاجز از توضیح
آن اَقَل تو های غیر قابل تکرار...
اِی کاش میفهمیدند
به توئیاَت قسم
دیگر اشتهای خوردنِ نارو
برایم باقی نمانده است...
از یک تو یِ لعنتیِ دیگر
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٠٧ ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٩
خداوندا ...
چگونه دِلَت آمد؟
چطور تَوانستی
مَرا اینگونه
احمق بیافَرینی؟!!! 
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸٩
کوچولو که بودم
یه کــو لــه داشتم...
خودش سورمهای بود
یه بَندش قرمز
یه جیبش زرد
یه بَندش سبز
یه جیبش قرمز تَر...
شما بودین عا شــقــش نمیشدین ؟
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٢٩ ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٩
اِدامهء مَرا
پُر شراره میکنی
و من
همهء حَرارتهای جهان را
کیسه پیچ میکنم
و مُحکم
میچپانم
در یَخدان
تا پایانِ یَخبَندان
تا شرارهای دِگر...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:۱۳ ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٩
همانا
ما در خود دیگر
توانِ سوزانیدَنِ فُسفُر نمییابیم !
زین رو
از یک انسانِ خَیّر
دعوت به عمل میآوریم
تا این وظیفهء ناچیز را
از جانب ما
بر عهده گیرد !
کار سَهلیست...
فقط کافیست
آن انسانِ خَیّر
هر شب
به مُدّت ٢ ساعت
به سَقف خیره گردد...
همین و بَس !
وانگهی...
مگر پَشهها چه میکنند ؟
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٢٥ ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٩
چه ساده رنگ میبازیم...
چه ساده
با آخرین ذرات رنگ
خود را میفریبیم
و چه ساده
آن آخرین ذرات
تمام میشوند...
و ما میمانیم
بی هیچ رنگی
ما میمانیم
در انتظار
دوباره رنگی شدن...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٩
من میروم...
آرام
از تو
که مَرا
نخواستی گرفتن !
که مَرا هُل دادی
و نفهمیدی خود ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٤٦ ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٩
هی داره بیشتر میشه...
هی داره...
پــَــــــــــخش میشه...
مثل یه چیزِ خیلی پــَـــــــــــــــــــــــــــــخش ...
مثل یه رَوان نویسی که
از رو کاغذ بَرِش نداری...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٥٤ ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٩
من
روزی
یک لَبِ اَخمو را
خَنداندم ...
وَ این...
بزرگترین فتح من بود !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:۳٠ ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٩
این روزها
سخت دَرگیریم
من
وَ
خودم ...
مشکل اینجاست
هنوز نمیدانم
کُدامِمان
پیروز میدان خواهد بود...
من
یا...
خودم
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٥٦ ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٩
کاش میدانستی
هیچ را...
هیچ را
با یک باکتریِ پلاسیدهء گوشهء چشم چَپَت
تاخت نخواهم زد...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٥:٠٥ ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩
من بازیچهء تو
تو بازیچهء من
من و تو
سخت بازیچهء هَم ...
و چه بازیچهگیِ شیرینیست ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٤٧ ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٩
مُدتیست شاهدم
که چطور سیگنال های وُجودم
یکی یکی
راهشان را کج میکنند
و میروند
به بی راهه
فکر میکنم باید
مُبصر بهتری دست و پا میکردم...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٢۱ ق.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸٩
من عاشق شدهام
عاشق این هوای نمناکِ دَم بخت ...
و چه عشق خُنکیست ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
عجب حسیست
این حِرص !
یا همان گذاشتنِ اُلویه بَر پُفک !
و بَلعیدنش
با یک قُلوپ چایِ ماسیده
از بی توجُهی ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٢٥ ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
حماقتهایت را
با خودم قسمت کن
با منی که این دَم
سخت مُحتاجم تا
در کنارت چندی
سیر احمق باشم !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٥:٥۳ ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
مَرا
بَد عادت میکنی
و میروی...
آرام
و بدون هیچ عادتِ بَدی !
باز من میمانم
پریشان
در انتظار یافتن
عادتی دگر...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٤۱ ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
کلاس ما
مُبصری دارد
بی صبرانه مشاقِ
هدایتِ راهِ راست
به ما !
و ما نیز
شاگردانی
بی صبرانه در انتظار
شناسائی آن راه ها ...
تا توانیمشان
کَج کَج دویدن !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٤٠ ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
او رفت...
من ماندم
با یک حوصلهء تَه گرفته.......
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٥٠ ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
چه ساده
سادگیام رنگ میبازد
و غرق میشوم
در نا سادگیات ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:۳٤ ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
هر کس خُدائی دارد
و من
شوخ طبع ترینِ آنها را ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
یک روز
با اصرار زیاد
قبول کردم
دل نگرانیم را
به یک غریبهء دوست نَداشتنی بگویم...
و چقدر آن بیچاره را ناراحت کردم !
متاسفانه
تنها دل نگرانی من در آن لحظه ،
رفتار مزخرف او بود !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٤٢ ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩
مَن
خودم را یادِ شب میاندازم
تو من را یادِ
زمانِ تکثیر درختها ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:٢٥ ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
فیل ما را دیگر
توانِ یاد هندوستان اُفتادن نیست...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
در این دنیا
یک چیز را
تاب تحملم نیست
قار قار کلاغها
در تقاطع شب و روز ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
وقتی آمد
آنقدر عَصا قورت داده بود
که هیچ چیز سفارش نداد ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
مگه ممکنه
اینهَمه که من فکر میکنم
مغز تو سوراخ نشه ؟
یعنی تو نِمیشنَویشون ؟
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸۸
من
آن قورباغه ای هستم
که از بوسه ی شاهزاده در عجب مانده...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٩:٤۸ ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸۸
ای اتفاقاتِ بَد
دیگر نگرانِ اُفتادنتان نیستم
ایکاش بیفتید
ایکاش بمیرید ...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٠٩ ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
ظۀ رررررر٣٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢
٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢٢ستزئد٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩رثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثطسسسسسسسسسسسسسسسس
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سلخمشربسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسس
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسنوئ٧٧٧٧٧٧٧٧٧نحئپ٧٢
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷ ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷ط٨/"٠ااءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءط
آیا تا به حال سَر و تَهِتان یکی شده است ؟
آیا تا به حال به فکر خودکُشی افتادهاید ؟
آیا تا به حال به تیمارستان رفتهاید ؟
اگر مایل به تجربهء تمام این اتفاقاتِ ناب هستید ...
گُربه بخرید !
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۳:٥٢ ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٧
چند روز پیشا دوباره به دنیا اومدم
هی میخوام به روی خودم نیارم
ولی...
فکر کنم دیگه وقتشه برم رو ترازو
ببینم چند سالم شده...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳۸٧
تازگیها
همهی دیوها و غولهای عالَم را
به کاغذهایم دعوت کردهام...
از بختِ بَد
هَمگی جواب مثبت دادهاند !
ترسم این است که زیادی با هم خودِمانی شویم
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٧:۳٥ ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
نور رفت
ترس آمد...
استکانِ شکستهی لرزانَش را به دستم داد
و خندان بر مُبل محبوبش آرام گرفت...
چایَش را که ریختم فهمیدم قهوه میخواسته
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱:۱٥ ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٧
خریدت تو مغازه تموم شده
راس راس داری از پاساژ میری بیرون
۴ تا ساقِ پای تُپُل مُپُلِ آقا پلیس از پله برقی میان پائین
راس راس برمیگردی همون قبرستونی که بودی...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٧
هوا را از من بگیر
ادیسون را نه...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ۸:۳٥ ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸٧
ای ابَر دودهای کامیون نما !
سلطان غَمِتان را...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:٠٥ ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٧
شبهای نا تمام من
چه آسوده میگذرند...
دلتنگم
برای شمارش گوسفندها
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٤:٢٥ ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٧
کاری به چیزای دیگه ندارم،
ولی وقتی آدم اینهمه بچهی خوشگل و رنگ و وارنگ تو خیابون میبینه به یه نتیجههائی میرسه...
اون بالامالاها یه نفر هست که نقاشیش خیلی خوبه !...
نویسنده :
ملیـK - ساعت ٢:۱٦ ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٧